أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

338

تجارب الأمم ( فارسى )

هرمزان گفت : « بيم دارم پيش از آن كه پاسخ بگويم مرا بكشى . » عمر گفت : « از اين بيم مدار . » پس ، هرمزان آب خواست و در كاسه‌اى بياوردند . گفت : - « اگر از تشنگى بميرم ، در چنين ظرفى آب نمىتوانم نوشيد . » پس ، در جامى كه خوش مىداشت براى وى آب آوردند و بگرفت . دستش مىلرزيد . اين بار گفت : - « بيم دارم هنگامى كه آب مىنوشم مرا بكشند . » عمر گفت : « مترس . باكى بر تو نيست ، تا آب را بنوشى . » هرمزان آب را بر زمين ريخت و عمر گفت : - « باز ، آب بياوريد . كشته شدن و تشنگى را يك جا بر او مخواهيد . » هرمزان گفت : « نيازى به آب ندارم . مىخواستم هم از اين راه ، امان بگيرم . » عمر گفت : « من تو را خواهم كشت . » هرمزان گفت : « به من امان داده‌اى . » عمر گفت : « دروغ مىگويى . » انس گفت : « راست مىگويد اى امير مؤمنان ، به وى امان داده‌اى . » عمر گفت : « اى انس ، واى بر تو ! من به كشندهء مجزأه و براء امان مىدهم ؟ براى سخنت دليلى بياور ، [ و گر نه تو را كيفر دهم . ] [ 1 ] انس گفت : به هرمزان گفتى : تا هنگامى كه به من پاسخ نگويى ، باكى بر تو نيست ، و گفتى : تا هنگامى كه آب را ننوشى تو را نخواهيم كشت . » ياران بزرگ پيمبر كه در آن جا بودند نيز چنين گفتند . پس ، عمر رو به هرمزان كرد و گفت : - « اينك بهانهء پيمان شكستن‌ات را بگو . » [ 233 ] هرمزان گفت : « چون زندگان سخن گويم يا چون مردگان ؟ » عمر گفت : « چون زندگان . » هرمزان گفت : « بار سوم نيز به من امان داده‌اى . »

--> [ ( 1 ) ] افزوده از طبرى . ( 5 : 2559 ) .